تبليغاتX
نانوشته هاي من

نانوشته هاي من

داستان تمامي رنج هاي من كه تو نيز شايد در زندگي چشيده باشي اشان

سفر

سلام

خیلی وقته دلم برای نوشتن تنگ نشده

خیلی وقته سفیدی کاغذ اذیتم نمیکنه

خیلی وقته  دلم نمیخواد دیگه تنها باشم تا باز بنویسم

برای کسی که نمیخونه

برای مردم

برای تو

برای همه تنهائیام

خیلی وقته از توشته هام بدم میاد

خیلی وقته از  چشمام بدم میاد

واز دستام که بوی غربت داره

غربت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

من دارم میرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

و این شب تمام ارامش من است

نمیدونم شاید این شب تمام دارائی من باشد

تمام فرصتم برای نفس کشیدن

وتمام  عمر من

شاید این شب تمام خاطارت من باشد که غرق بوده ام در خود یا خود

شاید ابن شب تمام بودنم باشد

نمیدانم هرجه هست فرصتم بسیار کوتاه است

به اندازه پلک خورشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

تسبیح

 

مثل تسبیح میمونی دست خدا که میچرخونتت تو دور مدار زمین

بعد پرت میشی یه جاییکه میشه وطن وشهرو خونت

بعد کسی مثل دونه تسبیح سوا سوا میکنه وذکر میگه اونم میشه دینت

اما ظاهر وباطن نمیخونه

و اونوقت رشته ایمانت پاره میشی

ومیشی

من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

سلام من تنهام

نمیدونی میدونی تنهایی چیه

جیزی مثل کوه

چیزی مثل اب

چیزی مثل اتش

که با تنهایی تو حال میکنن

از تماشات اروم میگیرن

واز وجودت گرم میشن

اما دوست ندارن پیشت بمونن

از خیس شدن میترسن

وخودشونو تو اتیش نمیندازن

اینه

تنهایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

چهاشنبه خاکستری

تو در وسعت ذهنم نمیگنجی؟

سالها دلم عادت کرده سیاهی چشمان تو بود

ناگهان مسیر قلبپوچت را چه ناشیانه گم کد

میگویند چشمها ائینه دلها هستند اما چشمان من ائینه ها را نمی شناسند

من به ژرفرین دریاچه نیستی قدم گذاشته ام به نیستی

تو را از ضربان نبض  کوچه تایک میشناسم

.....

هنوز ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

دستهایی چه فراخ اما لطیف نرم نازک حساس

فکر من بلند است به اندازه ارزوهایم ومال ........به اندازه عمامه

بستگی به پارچه اش دارد نرم باشد یا کمی سفت تر شاید ۲۰سات بلندی چیزی نباشد اما این ۲۰سانت را فاصله ای معنا کن میان خوشبختی وشوریده بختی

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

مرگ آرزوها

وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!!خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟ تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

کاش مرده بودم جای تمامی حسرت های تو

خنده هایت هنوز در گوشم میرقصند

کاش میدانستم فیلم دختر ایرانی اخرین هدیه توست به من

کاش بودی تا باربد نمیرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط سوين  | 

داستان باربد-جنون

سلام ثری  کسی نیست مثل همیشه تو هم نیستی خاطراته -وقتی از باربدت مینوشتم نمیدونستم قراراه بابا  مقصود بمیره -نمیدونم چی بگم.قسمت امیدوارم نبود مقصود باربدو داغون نکنه

من میان تمامی  دردها دنبال دردی میگردم دردناکتر از بقیه

شاید سرتمامی ندارد دیوانگیهای من

جنون کی فرا خواهد رسید

یا نه

من به جنون

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط سوين  |